برنامه این بود که منتظر احمد بنشینم تا برسد و چای بریزم و وسط دود صحبت کنیم ببینیم دقیقا کجای راهمان جدا شد که او شد احمد و من شدم عین (ذکر این نکته که هردوی ما لب به سیگار نمی‌زنیم تأثیری در این روایت ندارد). قرار بود از آن جلسه مسیر آینده‌ی زندگی من و مرگ او مشخص شود. تماس گرفت و گفت نمی‌تواند بیاید. وسط راه سلاخی گیرش آورده بود و سر روی شانه‌اش گذاشته بود و های های گریسته بود.


شناسه: با احترام به احمد شاملو و شعر سلاخی می‌گریست.