ترشحات یک موجود پاره‌وقت

منو اصلی

منو اجتماعی

در آغاز کلمه بود.

ادبیات

نمی‌دانم این ایده‌ی زبان به مثابه‌ی ویروس نصب شده بر روی مغز در جریان تکامل را اولین بار چه کسی و چه زمانی مطرح کرده است و یادم نمی‌آید کدام شیر پاک خورده‌ای این ایده را برایم توضیح داد. اما چیزی که می‌دانم این است که از هر طرف که بهش نگاه می‌کنم جز وحشتم نمی‌افزاید. 

چیزی که می‌فهمم این است که عملا هر انسانی در هر مختصاتی از مکان و زمان، هر کلمه‌ای که به کار برده ما را، من و تو را، بیشتر در مشکل غرق کرده. انگار کن که هر کلمه‌ای که مورد استفاده قرار گرفته/می‌گیرد، یک آجر روی هیکل نحیف ما گذاشته/می‌گذارد و بیشتر دفنمان کرده/می‌کند. فکر کن برای بیان احساساتت در گیر زبان نمی‌ماندی. وقتی غم آوار می‌شد بر سرت، لازم نبود چند کلمه‌ی بی‌مفهوم و انتزاعی را کنار هم بچینی و تلاش کنی توضیح بدهی با خودت چند چندی. 

بگذار مثال بزنم که قضیه ملموس‌تر شود. دیده‌ای وقتی دست روی دوش رفیقی می‌اندازی و بی‌دلیل می‌خندی، کلمه‌ها چقدر بی‌مفهومند؟ انگار که در ناخودآگاهت می‌دانی گیر چه ویروس احمقانه‌ای افتاده‌ای و دنبال بهانه‌ای می‌گردی که به مسخره‌اش بگیری؛ یا دیده‌ای وقتی عزیزی را بغل می‌کنی، تمام بدنت بی‌صدا ناظر می‌ماند و جنین می‌شوی؟ همان چند ثانیه سکوتی که بینتان به وجود می‌آید تا از انسانی‌ترین حالت انسان، از پرفاصله‌ترین حالت درگیری با ویروس زبان، استفاده ببری و برای یکی دو روز آرام باشی؟ تا دوباره کثافت زبانی بر سرت آوار شود و دوباره له له بزنی که چند ثانیه‌ای بی‌واسطه، واسطه‌ی زبانی، انسان باشی و آرامش پیدا کنی؟

تا اینجا دویست و پنجاه و یک کلمه نوشته‌ام که بگویم زبان چیز ترسناکی‌ست. همین را ببرم پیش هر روانپزشکی بستری‌ام کند شاید. حتی ور منطقی مغز خودم هم می‌گوید گه نخور و اگر اینکاره‌ای راه حل بده؛ آلترناتیو بده که بدون استفاده از زبان چه کنیم. چطور می‌خوای ابراز دلتنگی کنی و بگی کسی رو دوست داری؟ چطور از زیر زبون رفقا و عزیزات حرف می‌کشی که چرا دمغن؟ خب مسئله همین است عزیز من. کارکِرد ویروس همین است اصلا. جوری خودش را به عنوان بخشی از ساز و کار سیستم جا بزند که نتوانی حتی تصور کنی بدون آن هم می‌شود ادامه داد. راه حل می‌خواهی؟ ساده‌ست. دکمه‌ی خاموش سیستم را بزن. Alt+F4 را نگه دار؛ Shut down را انتخاب کن. ترمینال را باز کن؛ تایپ کن: sudo poweroff.

اگر هم حوصله‌ی زدن این همه دکمه را نداری، برایم یک لیوان قهوه و یک نخ سیگار بیاور؛ بیا دست بنداز دور گردنم و چنان بغلم کن که چند روزی یادم برود چقدر آدم بودن یادم می‌رود وقت‌هایی که گیر زبان می‌افتم.


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *