ترشحات یک موجود پاره‌وقت

منو اصلی

منو اجتماعی

برخورد نزدیک از نوع سوم

برخورد نزدیک با ادبیات از نوع سوم

ادبیات

آنچه در ادامه می خوانید صرفا برخورد نزدیک من با ادبیات از نوع سوم است و فاقد هرگونه بینش آکادمیک/علمی/تخصصی نسبت به ادبیات است. دسته بندی ادبیات به سه نوع صرفا به دلیل این است که بتوانم ارجاعی به فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم بدهم و خودم را گمانه زن جا بزنم.

تقریبا تمام افراد کتاب‌خوانی که در اطراف من وجود دارند را می‌توانم در دو دسته‌ی کلی قرار بدهم. افرادی که گمانه‌زن می‌خوانند و افرادی که نمی‌خوانند. تمام افراد دسته‌ی اول روند گمانه‌زن خواندن مشخصی داشته‌اند. هیچ‌گاه رابطه‌یشان را با ادبیات گمانه‌زن قطع نکرده‌اند. یعنی از دوران نوجوانی که تن‌تن، هری پاتر و اراگون خواندند، دست از خواندن گمانه‌زن و گمانه‌زنی نکشیده‌اند.

اما من این مسیر را طی نکردم. شاید به این دلیل که در سال‌های نوجوانی‌ام اصولا آدم کتاب‌خوانی نبوده‌ام. در جوانی شروع به خواندن کردم و به خاطر شرایط روحی نامساعدی که داشتم به نظرم می‌رسید ادبیات فقط یک نوع به‌دردبخور دارد و آن هم ادبیات جدی و واقع گرایانه‌ست. کلمه‌ی جدی را از این جهت به کار بردم که معتقد بودم ادبیاتی که جدی، خشک و آزاردهنده نباشد ادبیات نیست و یک شوخی با زمان است (نه اینقدر فیلسوفانه، ولی با همین مضمون).

گسلی که بین ادبیات مورد علاقه‌ی من و ادبیات گمانه‌زن به وجود آمده بود بزرگ‌تر و عمیق‌تر از چیزی بود که بتوانم آگاهانه از آن عبور کنم. این فاصله باعث شده بود به این باور برسم که تمام ژانرهای علمی تخیلی، فانتزی، پلیسی و جنایی و غیره و در کل مفهوم ژانر چیزهایی هستند که سطحشان پایین‌تر از درک من است و فقط مناسب افرادی است که وقت اضافی دارند و می خواهند آن را به بطالت بگذرانند. برای من ادبیات داستایوفسکی بود، سارتر بود، کامو بود، هدایت بود (آه ای جهان هستی! می‌فهمید که من بسیار خفن و روشن فکر هستم؟)

احتمالا با من هم نظر باشید که جو محیط موجود در اینترنت و دوستان و… خواه ناخواه آدم را به این سمت سوق می‌دهد که ادبیات جدی تعریف مشخصی دارد و این تعریف به هیچ عنوان دربرگیرنده‌ی ادبیات گمانه‌زن نیست (آن موقع تعریف دقیقی از کلمه‌ی گمانه زن نداشتم. هنوز هم ندارم. ولی الان تا حدودی کلیت ماجرا را می فهمم).

[علامت شروع کلیشه آلرت] این طرز فکر (بخوانید مریضی، خطای شناختی، اشتباه از درک هستی، یا هرچیزی که مایلید) تا همین یکی دو سال پیش همراه من بود. به طوری که وقتی با کسی به کتاب‌فروشی می‌رفتم و می‌دیدم سراغ کتاب‌های ژانر رفته است امکان نداشت مسخره‌اش نکنم. [علامت پایان کلیشه آلرت]. اما جایی طرز فکرم به چالش کشیده شد که وسط صحبت‌هایی که با آدم‌های اهل گمانه‌زنی می‌کردم می‌دیدم حرف‌هایی که می‌زنند مشخصا از فلسفه‌های جدی‌ای برخوردارند و این فلسفه‌ها برای من ملموس‌تر از فلسفه‌های جاهای دیگر ادبیات بودند. شاید به این دلیل که فلسفیدنِ پشت آن‌ها در جهانی که در آن زندگی می‌کردم/می‌کنم/خواهم کرد شکل گرفته است. اولین برخورد جدی من با ادبیات گمانه زن این پاراگراف از شهرهای تسخیر شده‌ی آن لی نویتز با ترجمه‌ی فرنوش فدایی بود:

«شهرنشینان می دانند که شهر را اشباح مسخر کرده اند. خیابان هایش که به ترتیبی ناممکن در هم پیچ خورده اند، رگ هایی هستند هادی نیرویی جادویی، و از دودکش های خانه هایش دود و غباری خارج می شود که ماهیتی بلاشک توهم زا دارد. حالن آن که سازمان دهی و ساختمان پردازی مدرن شهر، منادی هر چیزی را می دهد جز جادو و با این وجود چنین به نظر می رسد که شهر منزل و مأمن نیروهای نامکشوف و اثیری ست.»

بارپروردگارا! میزان تعجبم از این پاراگراف چیزی کم از میزان تعجبم از جریان به دنیا آمدن بچه توسط موجودی غیر از لک لک نداشت. مگر می‌شود شهر چیزی باشد جز چیزی که من می‌بینم؟ شهر یعنی مثلا همین تهران کثیف خودمان؟ یعنی همین برج‌ها و ساختمان‌های کج و معوج تهران؟ ممکن است تسخیر شده باشند؟ مگر می‌شود؟ پس چرا من نمی‌بینم؟ نکند برقی که دارم موقع نوشتن این متن مصرف می‌کنم هیولایی را تحریک کند؟

شاید با خود بگویید این پسر اگر با هرچیزی به این راحتی تحت تأثیر قرار بگیرد که زندگی‌اش جهنمی است. خب حق با شماست. ولی احتمالا یک چیزی را در نظر نگرفته‌اید و آن هم این است که پشت این گمانه‌زنی و گمانه‌زنی های مشابهی که بعد از آن خواندم، منطق محکمی وجود داشت. منطقی آلترناتیو نسبت به منطق جهانی که در آن زندگی می‌کردم. جهان ادبیات گمانه‌نزن (این گمانه‌نزن قرار نیست یک شوخی بی‌مزه باشد. واقعا اسمی برای ادبیات غیر گمانه زن نمی‌شناسم.  آدام رابرتز در کتاب علمی تخیلی برای ادبیات غیر گمانه‌زن از ادبیات معمولی استفاده می‌کند. من گمانه‌نزن را ترجیح می دهم.) از منطق جهان واقعی پیروی می‌کند و برای فهم روابط علت و معلولی اتفاقات کتاب باید درک مشخصی از جهان واقعی داشته باشیم و اگر شرایط شکل‌گیری منطق مورد نظر را درک نکرده باشیم و یا منطق کتاب با منطق ما متفاوت باشد، لذت خواندن کتاب (دیدن فیلم، مشاهده ی اثر یا هرچیز مرتبطی) تا حد زیادی تحت تأثیر قرار می گیرد.

بسته بودن چارچوب جهان واقعی انعطاف‌پذیری منطق ذهنی من را به صفر رسانده بود؛ همه‌چیز همان‌طوری است که است، طور دیگری وجود ندارد. آدم‌هایی که در واقعی بودن واقعیتی که در آن زندگی می‌کنند شک نمی‌کنند، زیرا در منطقشان شک به واقعیت زندگی معنا ندارد، آدم‌های خشکی هستند. شک در چیستی زندگی سوال تکراری و مهمی است، اما ظاهرا آدم‌ها به راحتی درگیر شک نسبت به چیزی که فکر می‌کنند واقعی است نمی‌شوند.

اگر گمانه‌زن نباشید احتمالا نمی‌توانید درک کنید گمانه‌زنی چه حس و هیجانی دارد و اگر از ابتدا اهل گمانه‌زنی بوده باشید هم احتمالا نمی‌دانید شروع گمانه زدن چه حسی دارد. اما من می‌توانم برای‌تان توضیح بدهم. ادبیات گمانه‌زن برای من شروع شک به همه‌چیز است. هر منطقی، هر جهان بینی‌ای، هر فکری و هر اندیشه‌ای. شک به ماهیت واقعیت و باور کنید که این شک بسیار لذت‌بخش‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنید. وقتی که بدانید جهان دیگری غیر از جهان ذهنی شما وجود دارد، احتمالا حال بهتری خواهید داشت.

می‌خواهم از نویسنده‌ای نقل قول کنم که در جواب این دیدگاه که ادبیات بازسازی جهان واقعی است گفته بود، ما یک واقعیت داریم و نیازی نداریم دوباره آن را بسازیم، اما چون اسم نویسنده را یادم نمی‌آید، از نقل قول کردن می‌گذرم.


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *