این نوشته گذشته‌ای دارد.

لباس تنم را دوست ندارم. زیادی دست و پا گیر است. سفیدی‌اش زیاد است. با کوچک‌‌ترین چیزی لک می‌شود. معلوم نیست چند روز است که این‌جا هستم. نمی‌دانمن چگونه به اینجا آمدم. آخرین چیزی که یادم می‌آید حرارت قلبش بود که بدنم را گرم می‌کرد. دیگر تصویر واضحی از روزهای بعدش ندارم. این‌جا به من خوب می‌رسند. راحت می‌خوابم. اکثرا می‌خوابم. عمیق می‌خوابم. ولی درست توضیح نمی‌دهند چه کار می‌کنند. هر چند روز یک بار به سرم چند برچسب وصل می‌کنند. مغزم به خارش می‌افتد. انگار برق به سرم وارد می‌کنند. اگر اشتباه نکنم گروه خونی‌مان به هم نخورده و قلبش در من لخته شده. فکر می‌کنم این برچسب‌ها را به سرم وصل می‌کنند که سریع‌تر از من خارجش کنند. اما هر بار تعدادی کرم خارج می‌شوند و خبری از او نیست.