در خط آخر این متن، رنج از تحمل راوی خارج می‌شود و خودش را خفه می‌کند.

پنج روزه که ما رو توی این اتاق حبس کردن. دو نفریم. اون یکی یه زن سیاه‌پوشه که تازه شوهرش رو از دست داده. جوگندمی موهاش رو بالای سرش بسته. چشم‌هاش سیاهه. چهره‌ش صلابت قلعه‌های سنگی روم رو داره. لاغر و قد بلنده. نمی‌خنده. گریه نمی‌کنه. حرف نمی‌زنه. مدام یه تکه از یه لالایی رو زمزمه می‌کنه. انگار صداش از زیر آوار میاد. لالایی‌ش مفهوم نیست. نشسته به کنج دیوار زل زده. تو این پنج روز نه غذا خورده نه آب. از روز اول سعی کردم به حرف بیارمش. اون فقط صدای لالایی‌ش رو کم و زیاد می‌کنه، اما تغییری توش ایجاد نمی‌کنه. نگاهش که می‌کنم نمی‌تونم چشم‌هام رو از چشم‌هاش بگیرم. مسخ می‌شم. باید انقدر صبر کنم که ناقوس کلیسا به صدا دربیاد. ۱۲ بار باید زنگ بزنه تا بتونم چشم‌هام رو آزاد کنم. تنش بوی عجیبی میده. بوی لاشه‌ی یه ققنوس که نتونسته بعد از آتش گرفتن دوباره متولد بشه. شب‌ها وقتی چشم‌هام رو می‌بندم، صدای لالایی‌ش تبدیل میشه به یه جیغ ممتد. شبیه کشیدن ناخن به تخته سیاه. استخون‌هام رو می‌شکونه. پنج شبه نخوابیدم.

هر کاری از دستم برمیومده کردم که بتونم از این اتاق خارج بشم. می‌دونم اگر به روز ششم برسم یا اون میمیره یا من.

ساعت دوازده شب پنجمه. به من اجازه‌ی خروج از این اتاق رو ندادن. کاری نمی‌تونم بکنم. باید صداش رو قطع کنم. به سمتش می‌رم. حواسم هست که چشم‌هام به چشم‌هاش نیفته. میرم پشت سرش. بعید می‌دونم مقاومت کنه. دستم رو دور گردنش حلقه می‌کنم. محکم فشار می‌دم، دست و پا نمی‌زنه. جیغ نمی‌کشه. فقط سرعت لالایی‌ش رو زیاد می‌کنه. محکم‌تر فشار می‌دم که این لالایی لعنتی قطع بشه. صداش داره بیشتر زیر آوار فرو میره. چشم‌هاش بازتر و سیاه‌تر از همیشه شده. دیگه پلک نمی‌زنه. دیگه نفس نمی‌کشه.


شناسه: با احترام به مهدی اشرفی و شعر جای خالی۱.






پی‌نوشت:
۱- تنهایم
نیمی از من زنی‌ست
که نیم دیگرم را
در آغوش گرفته است