موهای قهوه‌ایش زیر سرش پخش شده بود. وقتی می‌خوابید می‌شد آرامش تمام دنیا را در صورتش دید. مطمئن بودم زیباترین زنی‌ست که دیده‌ام و خواهم دید و وقتی خواب بود، آن حجم از زیبایی چندین برابر می‌شد. نمی‌خواستم از دستش بدهم، می‌خواستم همیشه در من جریان داشته باشد. به خاطر قرص‌هایی که می‌خورد خوابش بسیار عمیق بود و به این سادگی‌ها بیدار نمی‌شد. برای اینکه مطمئن شوم اذیت نمی‌شود، شیشه‌ی ایزوفلوران۱ را زیر بینی‌اش گرفتم تا بی‌هوش شود. دکمه‌های پیراهنش را باز کردم و چاقو را در وسط سینه‌اش فرو کردم. سعی کردم تا جای ممکن آسیبی به قلبش وارد نکنم. وقتی به اندازه‌ی کافی سینه‌اش را شکافتم، دستم را به قلبش رساندم و از بدنش خارج کردم. با لذتی که در زندگی‌ام تجربه نکرده بودم، قلبش را ذره ذره و با آرامش خوردم. از حرارت خونش بدنم که از ترس از دست دادنش سرد شده بود گرم شد و گرمایش هنوز در من ادامه دارد.

حالا دیگر هیچ ترسی ندارم. او برای همیشه در من جاری است.


شناسه: با احترام به گالا دالی.

پی‌نوشت:
۱- داروی بی‌هوشی
۲- گالا دالی، همسر سالوادور دالی، راهی که برای از دست ندادن خرگوش محبوب خود و شوهرش در سفر پیش رویشان انتخاب کرد این بود که حیوان را بکشد و با گوشت آن سوپ درست کند.