روی مبل نشسته بود. انگشتش را لای کتاب گذاشت و آن را بست. نگاهی به ساعت انداخت. ساعت ۵:۱۷ دقیقه‌ی عصر بود. دستی خاکستری از پشت مبل بیرون آمد و راه تنفسش را بست. دستی سیاه حرکت عقربه‌های ساعت را روی ۵:۱۷ دقیقه متوقف کرد. دستی بی‌رنگ خاکستر امواتش را در هوا پخش کرد. توانایی تکان خوردنش از بین رفته بود.

چشم‌هایش را بست و در زیر صدای ناقوس کلیسا دفن شد.


تکمله: به بیان دیگر، دچار جُمعیدگی شده بود.