دختری که روسری سبز داشت از جایش بلند شد و به سمتم آمد. پرسید می‌تونم بشینم؟ با یکی از همان لبخندهایی که به کسی می‌زنی که هزار سال است می‌شناسی‌اش. گفتم آره حتما. احتمالا تحت تأثیر صمیمیت نگاه و صدایش قرار گرفته بودم. آدمی نیستم که به معاشرت با غریبه‌ها علاقه داشته باشم. آن‌هم وقتی که برای تمام کردن داستانم از خانه و محل کار به کافه پناه برده بودم. روبه‌رویم نشست. گفت نون هستم، دستش را آورد جلو. گفتم عین هستم، دست دادم. بعضی دماها زیاده از حد طبیعی هستند. مثل وقتی که دستت را وارد آبی می‌کنی که هم‌دمای بدنت است و چیزی احساس نمی‌کنی، دستش در همان دما بود. مدارهای مغزم هشدار می‌دادند. برای‌شان طبیعی نبود که همه‌چیز انقدر طبیعی باشد. باید جایی از کار می‌لنگید. گفت میشه بگی چی داری می‌نویسی؟ قبل از اینکه فرصت تعجب کردن پیدا کنم، جواب دادم آره حتما. دارم یه داستان می‌نویسم، می‌خوای بخونیش؟ منطقی نبود، داستان‌های تمام شده‌ام را تا قبل از اینکه خودم چند بار بخوانم به کسی نشان نمی‌دادم، چه برسد به این داستان که هنوز تمام نشده بود. گفت خوشحال میشم بخونمش، و لپ‌تاپم را به سمت خودش چرخاند. صدایی در سرم می‌گفت داری تیر می‌خوری آقای عین. ساکتش کردم، ضد گلوله پوشیده بودم، همیشه ضد گلوله می‌پوشم. خودم را سرگرم فنجان قهوه‌ام کردم و سعی کردم تا جاییکه در توانم بود زیر چشمی نگاهش نکنم. بزرگ‌ترین لذت‌ زندگی‌ام دیدن واکنش افراد موقع خواندن داستان‌هایم است. نون از آدم‌هایی بود که موقع خواندن داستان از ظرف زمان و مکان خارج می‌شوند. به‌قدری وارد داستان می‌شوند که خودشان را فراموش می‌کنند، چشمانشان با سرعتی سرسام‌آور روی خط‌ها حرکت می‌کنند و دهانشان نیمه‌باز می‌ماند. لبخند زد، از همان لبخندها که وقتی در نهایت غم هستی می‌زنی. جلوی خودم را گرفتم که نپرسم به چه چیزی می‌خندد. هیچ جای داستان دختری که با روسری سبز خودش را خفه می‌کند خنده‌دار نیست. خواندنش که تمام شد سرش را بالا آورد تا باد کولر به زیر گردن عرق کرده‌اش بخورد. نگاه نکردن به زخم زیر گلویش در توان من نبود.