دیگر بحث یک روز و دو روز و یک هفته و دو هفته مطرح نبود. حرف رفتن در میان بود. حرف مهاجرت. جلای وطن. نگاهی به اطراف اتاقش انداخت و سعی کرد خاطرات را نشخوار کند. به قاب عکس پدر و مادرش نگاه کرد. به عکس میم. می‌خواست تا می‌تواند هوای اتاق را ببلعد، طرح کاغذ دیواری را حفظ کند. می‌دانست رفتن این چیزها را از آدم می‌گیرد. می‌دانست برای نرسیدن به پوچی رفتن، باید دستاویزهایی داشته باشد که وقتی غربت آوار شد روی سرش، بتواند به آن‌ها دست بیندازد و سرش را از زیر آوار خارج کند و نفس بکشد. اتاق را که مرور می‌کرد، نگاهش روی مچ‌بندی که تولدش هدیه گرفته بود متوقف شد. نفسش گرفت. چشمانش تر شد. سرش گیج رفت. باید از اتاق فرار می‌کرد. باید نفس می‌کشید. به کافه‌ی روبروی خانه رفت. نشست. اجازه داد غم درش ته‌نشین شود. غم رفتن. غم مردن.