چشم‌هایت را که باز می‌کنی می‌بینی درون جزیره‌ای گرفتار شده‌ای. آدم‌خوارها دوره‌ات کرده‌اند. دست‌ها و پاهایت را بسته‌اند. دهانت را هم. بلندت می‌کنند. به سمت دیگی می‌برندت که پر از آب است. خنکی آب پشت لختت را نوازش می‌کند. خنک می‌شوی. آدم‌خوارها دورت می‌چرخند. مناسک آدم‌خواری را اجرا می‌کنند. انگاری اذکارشان به گوشت آشنا می‌آید. آب در حال گرم شدن است. شروع می‌کنند به چرخاندنت. صورتت وارد آب می‌شود. کمرت. صورتت. کمرت. صورتت. آب داغ می‌شود. کمرت. صورتت. کمرت. صورتت. آب می‌جوشد. چشم‌هایت را می‌بندی.

چشم‌هایت را که می‌بندی می‌بینی در تهرانی.